|
|
|
|
|
سلام
چن روزه از زوره تنهایی به افسردگی پناه اوردم . نمیدونم کسی به یاد من هست یا نه ؟ هرروز دارم دلتنگی هامو جمع می کنم و یه گوشه قلبم بایگانی می کنم .همش به خودم میگم بالاخره یه روز این دل لامصب رو خونه تکونی میکنم و هرچی غمه میریزم دور ./ راستی برای دلها کی سال نو میشه ؟ کی باید دلامونو تمیز و براق کنیم ؟ یه وقت دیر نشه ؟...... چی دارم میگم . بازم باید مثل همیشه به خدا توکل کنم تا این قلب اندوهگینم تسکین پیدا کنه . شاید فرجی بشه .شاید |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:27 توسط پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
یه خاطره نه چندان جالب توی این مملکت غریب که ما هستیم بعضی ها اونقدر مومن مآبانه و مذهبی صحبت می کنند که ما همیشه جلوشون کم می آریم و سعی میکنیم مثل بچه آدم حرف بزنیم که یه وقت خدای نکرده اسلام به خطر نیفته . القصه چند روز پیش با یکی از خانمها به اتفاق خانواده به یه جای تفریحی رفتیم (جاتون خالی ) بعد ما به اون خانم به تعارف گفتیم ببخشید امروز به خاطر ما از استراحت و زندگیتون افتادین و لطف کردین مارو همراهی کردین . ایشون با لحن بسیار جدی و سنگینی گفت : خواهش میکنم .اتفاقاً خیلی هم خوب شد . چه اشکالی داره ما هم توی کف شما حموم کردیم . فقط آلما میدونه که به چه بدبختی ما جلوی خنده بی صاحاب موندمونو گرفتیم و ......
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:31 توسط پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
علیک سلان آلما جون
راستی میدونستی از یکشنبه تا حالا از کنار تلفن جم نخوردم ؟ آخه قراره که تو به من زنگ بزنی خوب دیگه آدم وقتی سرش شلوغ باشه کی یاد دوست غریب و فلک زدش میکنه حالا تو یه چیزی گفتی که بهم زنگ میزنی من چرا باید اینقدر ساده لوح باشم . گگگگگگگگ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 0:9 توسط پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان
فکر نمیکردم کسی به نوشته من نظر بندازه ولی خوب همیشه که فکر آدما درست از آب درنمی آد ضمنا آلماجون تازگیها به سلام میگی سلان ؟ خوبه منم بهت بجای آلما بگم آلمان لیلا جون من جزء ۱۷ قرآن رو برای آن مرحوم میخونم امیدوارم که ثوابش به روح آن عزیز برسه شما لطف کن و اسم منو توی فهرستت بنویس .مرسی
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 0:17 توسط پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
هفت ماهه که چیزی ننوشته ام و حالا دوست دارم مثل بچه هایی که هفت ماهه به دنیا میآن و عجله دارند راجع به همه چیز و همه کس مطلب بنویسم ولی چه کنم که دلتنگی و غربت اولین و مهمترین چیزی که باهاش سردرگریبونم . برام دعا کنید حوصله ام سرجاش بیاد .از تظاهر کردن به شادی وقتی که دلم پر از غمه خسته شدم . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:59 توسط پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
" اگر آب تمام رودخانه ها شیرین است پس دریا شوری اش را ازکجا میگیردو فصلها چگونه می دانند که باید جامه های خود را عوض کنند و ریشه ها از کجا می دانند که باید به سوی نور بالا بروند و بعد به هوا سلام کنند ؟ با این همه گلها و رنگها و تضاد ها چگونه بهار همیشه نقش خودرا تازه می کند؟" گویی که دلدار با این همه تحول جلوه گری می کند و قدرت لایزالش را به رخ میکشد. آیا چشمان تار و افکار تاریک ما نیز شکوه این جلوه گری را می بیند؟ آیا درک ما به وسعت قطره ای از این دریای الهی لطف بیکرانش را لمس میکند ؟ به خودش میسپاریم تا مارا هرچه بیشتر به خویش فرا خواند و در دریای بیکران عنایتش غوطه ور سازد. آمین
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 8:39 توسط پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
سلام نازد به خودش خدا که حیدر دارد دریای فضائلی مطهر دارد همتای علی نخواهد آمد والله صدبار اگر کعبه ترک بردارد با اجازه دوستان میخواستم میلاد مولود کعبه رو با یک روز تاخیر تبریک بگم البته به نظر من این ماه همه روزاش متعلق به مولاست و جای تبریک داره . حالا خودمونیم ها چقدر آقایون این دوسه روز قمپز در کردند که آره روزه مرده و ازاین حرفا حالا چند نفرشون واقعا مرد هستند و مرید حضرت علی هستند بماند .بزار خوش باشند.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 10:4 توسط پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
دوروزه که دوست جونم آلما رفته مسافرت ُ انگار یه چیزی گم کردم .خیلی بهش وابسته شدم البته بهش نگین ها ظرفیت نداره خودشو واسم میگیره . وقتی فکر میکنم میبینم اندازه یه کیشمیش دوسش دارم و همین دوست داشتن کار دل منو سخت کرده آلما جونم زودتر بیا که ز دوریت بیتابم و اشکهایم مانند الماس از گونه هایم می چکند و ردی از دلتنگی برصورتم باقی مانده است .دیری نمی پاید که از دلتنگی دچار نفس تنگی گردم . بیا دیگه لوس کردی خودتو
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 9:47 توسط پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
امروز یه مطلب خوندم از شاعر سید حسن حسینی که حیفم اومد اینجان ننویسم سربرزانوی مادرم می نهم و هزار ستاره را میشمارم و هزارزخم را می بوسم . سجده در کبودی های طولانی به بیکرانم می بخشد. سلام میکنم به دامن ستاره بارانت و پاسخم ریشه در راه شیری می دواند در چه مسیر کوتاهی بلند میشوم به نماز و تسبیح نفسم پاره می شود ُ روی سجاده ای که به بی نهایت می انجامد سر برزانوی مادرم می نهم و شکوه می کنم ازبدرود جبین جاودانه مشرق دستی به پیشانی ام می بخشد و من برمی خیزم به سمت هرمی که از گلوگاه دوازده قناری زخم کاری ام می زند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 14:10 توسط پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
امروز خداییش از اون روزاست. نمیدونم چرا این دوتا همکار من از صبح که اومدن اینقدر عصبی هستند وقتی هم که بهشون تذکر دادم با ارباب رجوع اینطور برخورد نکنید نزدیک بود یکیشون یه سیلی بهم بزنه که هم آبم بشه هم نونم . ای خدایا مردم رئیس میشن همه ازشون حساب می برند ماهم خیر سرمون مسئول این قسمت کذایی شدیم اونوقت خودمون باید از همکارا حساب ببریم .چه جوریه که به ما که میرسه آب سربالا میره و قورباغه ابوعطا میخونه ؟ در هر صورت خداکنه که همه مشکلشون حل بشه و با خیال راحت به کار و زندگیشون برسن .خدا به ما هم رحم کنه هم در دنیا و هم در آخرت یارب به حق نادعلیا سینجلی یارب به حق شاه نجف مرتضی علی افتادگان وادی غم را تو گیر دست یا مصطفی محمد و یا مرتضی علی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 12:30 توسط پروانه
|
|
||